امروز اولين روز از آخرين سال دومین دهه زندگي ام را شروع کردم
هميشه منتظرش بودم برايم جالب مي نمود اين روز و چه خوب که امروز تنهاي تنهايم مثل بقيه روزها
ديروزم ، امروزم و تنهاييم را قاب مي گيرم و به آن نگاه مي کنم
از تنهايي تا تنهايي از تولد تا امروز و حتما از امروز تا مرگ
امروز بیست و نه ساله شدم
ده هزارو پانصدونود روز از زندگيم گذشت و تمام شد. يکي يکي دوستان تماس گرفتند و تبريک گفتند
و هنوز تنها نشسته ام ، در چهارچوب ساخته دست خودم و زمانه ، محصورشده در سال و ماه
بهمن ماه است و باران و باز هم باران ، اين پديده تکراري اما شاهکار و زيبا
رگهاي متورم شده ام را نظاره مي کنم و به همه بدنم از فرق سر تا نوک پا ، همه جا را خوب نگاه می کنم
و بار ديگر ياد گذشته ها مي افتم از اولين تصوّرها و تصويرهاي بي کلام سه يا چهار سالگي تا مدرسه ، از مدرسه تا مدرسه
از کنکور تا دانشگاه ،از دانشگاه تا کار و از کار تا کار و از زندگي تا جدايي واز جدايي تا امروز و از سلام تا سلام
اما من هميشه امروزم را بيش از ديروز دوست داشته ام حتي اگر روز سختي باشد
و چه کسان بسياري که در اين بیست و نه سال ديده ام ، چه دوستان نزديک و همساني و چه انسانهاي دور و غريبي از من
و کساني که دوستشان داشته ودارم که ديگر نيستند و من دلم برايشان تنگ مي شود خيلي زياد
و چقدر عاشق شده ام ، به خدا فکر کرده ام ، شاد بوده ام و چقدر دلم گرفته بوده ،فکر کرده ام ، اشک ريخته ام و غصه خورده ام
و حالا همه اين تاريخ را نگاه مي کنم همه اين توشه را که بنظرم هيچگاه کوتاه نيامده است به گذشته نگاه مي کنم و مي بينم که چقدر درست و نا درست انجام داده ام و چقدر زياد بوده عادتهايم هم يکي يکي اضافه شده . انبار ، انبار
ده سال پيش بسياري از عادتهاي امروزم را نداشتم . مثلا عادت به ............... ، عادت به ............... ، حتي عادت به ............... نه نه اصلا نداشتم
و بيست سال پيش عادت به ............... را هم نداشتم . اما حالا که بیست و نه ساله شده ام مي بينم که چقدر عادت دارم
چه زيادند اين تکرارها و شايد کم نباشند عادتهايي که ديگر عادت من نيستند . با مرور زمان ، انديشه و يا شايد جبر و خفقان
امروزيک روز ديگر به مرگ نزديکتر شده ام
مرگي که شايد در دهي دوردست کنار کلبه اي زيبا ، يا در اطاقکي آجري در شهري سيماني و زشت و چه فرقي مي کند که کجا باشد ؟ هيچ
به هر حال هر وقت و هر جايي بميرم ، از بعد از اين حداقل بیست و نه سال نفس کشيده ام ، بیست و نه سال خنديده ام و ضجّه زده ام
دورو برم را نگاهي مي اندازم، خنده ام ميگيرد از آناني که قرضي زنده اند و باز بدهي خود را فراموش مي کنند و باز هم دروغ ، پستي ، پر خوري ، ترس ، چاپلوسي و باز هم دروغ . اَه ه ه ه ه ه
از بالاتر نگاه ميکنم و خدا را ميبينم که راضي از اين همه اسباب بازي که البته آفريده خود اويند. اسباب بازيهاي شکل در شکل ، عجيب و غريب
در اين بیست و نه سال چقدر اسباب بازي نما ديده ام ، چقدر اسباب بازي نماي تکراري چرا که تکرار زاييده قانون است و آفرينش و قانون برادرند و بدون هم غير ممکن. پس اسباب بازيها تکراري به دنيا مي آيند ، تکراري مي زيند و تکراري مي ميرند الا کمي که کمتر تکراري زندگي مي کنند و در گير مّره گي نيستند و خود آفريننده تکرارها و تقليدها و انقلابها و چاپلوسيها مي شوند. چه در زمان حيات چه پس از مرگ ويا شايد هم گمنام مي زيند وگمنام مي ميرند و تکرار نمي شوند مانند لحظه ها ، روزها و ماهها که ديگر تکرار نخواهند شد
امروز اولين روز از سی سالگيم را آغاز کردم . روزي که هميشه در انتظارش بودم و ديگر هيچگاه تکرار نخواهد شد. مانند سالهاي پيش و فردا يک روز ديگر به مرگ نزديکتر مي شوم. و باز هم عادت جديد ديگر ، باز هم ديدن آدمهاي عجيب تر از امروز و بازهم ... تا وقتي که ... ساله شوم و تمام شوم
شانزدهم بهمن ماه هزارو سیصد و هشتادوچهار